هیـــ ـــ ـــ ــ ـــ ــــس . . . ܓ♥●•٠·˙


  

 

 

                            من

 

      کودکی هایم را می خواهم ...

 

 

  

| | 

داستان برایتان از آنجایی شروع میشود که او میزند زیر قولش و شما  

میمانید با قول مردانه یتان ، و سر قول مردانه یتان میمانید ، میمانید و  

میمانید ، آنقدر که خودتان هم فراموش میکنید برای چه سر قول مردانه تان  

مانده اید ! 


داستان از آنجایی برایتان شروع میشود  

که در هر کجا دفنش کنید ، در هر کجا پاک ش کنید ، 

 در هر نقطه ای فراموشش کنید ذره ای اهمیت ندارد ، 

 مهم این است که وقتی وارد تخت میشوید و 

 با تمام وجودتان میخواهید که بخوابید 

 به سراغتان می آید ، با کیفیت تر از همیشه ، 

 واقعی تر از همیشه ، 

 شیرین تر از همیشه ، 

 نه میتوانید چشمانتان را بسته نگه دارید 

 و نه دل تان میاید بازش کنید ،  

و دقیقا درد اصلی از همینجا شروع میشود ،  

که نمیدانید تکلیفتان چیست ، میخواهید او محو شود 

 یا اینکه شما محو تماشای او شوید .. 



ادامه مطلب | | 

آدم هایی هستند که در زندگی آنچنان مشغول خودشان اند 

  که فرصت برای هیچ چیز دیگری را ندارند 


فرصت اینکه بخواهند ادای چیزی را در بیاورند که نیستند ، 

 که نمیتوانند باشند 


فرصت اینکه رفتارشان آنطوری باشد که دیگران آنرا بیشتر پسند میکنند ، 

 


ادامه مطلب | | 

اعتقادم بر این است که در زندگی حرف هایی هست صرفا برای نشنیدن 


مثل یک کارتن بسته بندی شده که رویش نوشته اند : 

 " هیچوقت باز نشود " و  

کنارش هم عکس یکی از آن اسکلت ها باشد! 


مهم نیست در عوض اش به شما چه بدهند ،  

مهم این است که این حرف ها برای نشنیدن است 


شنیدن این حرف ها شما را با خاک یکسان می کند ، 


این حرف ها ، شنیدنش مصداق بارز خودکشی است 


انگار که این حرف ها از درون شما را شرحه شرحه میکند 


آنقدر که هر روز و هر دقیقه یتان میشود فکر و خودخوری 

 در مورد آن حرف ها و آن شخص 


میگویم کاشکی بعضی جاها آدمی میتوانست خودش را " Mute " کند 

 و دیگر  

 هیچ چیز را نشنود ... 


حرف هایی که تا آخر عمرت شاید در ذهن ات باقی بماند 

 


ادامه مطلب | | 
 

دیر ،بس دیر آمدی، دشت خیالم سوخته

آسمانت را بگیر از من که بالم سوخته

در کویر عمر من دیگر نمی روید گلی

از دم پائیز تنهائی  نهالم سوخته

آرزویم بود با تو پر کشم تا اوج عشق

حیف دیگر شوق پرواز محالم سوخته

جویبار عشق ما در تشنه کامی ها گذشت

چشمه سارم، چشمه ی پاک و زلالم سوخته

سالهائی پیش ازین، آن کولی آواره دید

در خطوط مبهم دستی  که فالم سوخته

با تو از حالم چه گویم، شرح دردی بیش نیست

درکتاب زندگانی، شرح حالم سوخته

دیر،بس دیر آمدی، ای عشق هستی سوزمن

آفتاب عمر را بنگر، مجالم سوخته

| | 
سیه چشما, دوچشم رهزنت, کو

همان عطرِ خوش پیراهنت, کو

هوای گریه دارد ابر چشمم

برای اشک هایم, دامنت, کو .......

 

| | 
کجای این شب سنگی, خودم را جا کنم امشب


خودِ گُم کرده را آخر, کجا پیدا کنم امشب

شبی تارست و بی روزن, غم است و خستگی با من


نمی دانم چگونه, باغمت, فردا کنم امشب

شرابی نیست, خوابی نیست, نور آفتابی نیست


چگونه از سرم, یادو خیالت, وا کنم امشب

زچشم سایه ها پنهان, خودم را می کشم هرجا


مگر پیدا تو را جایی, منِ رسوا کنم امشب

کجا پنهان شدی ازمن, تو ای عشق توان فرسا


که باید هستی ام را ازهمه, حاشا کنم امشب

خراب غربت خویشم, غریب لحظه ها, بی تو


چگونه با غریبی های تلخم, تا کنم امشب

کسی دردم نمی داند, کسی حرفم نمی خواند


دگر باید خودم را از جهان, منها کنم امشب

مرا درخاطرت بسپار, بیا خاکسترم بردار


که می خواهم برایت, آتشی, برپا کنم امشب .............

| | 
تاریخ را بخوان


کم نبوده اند


ظالمان


یا راه را بسته اند


یا آب را


و تو سنگدل تر از همه


چشم هایت را بر من می بندی ...........................
 
| | 
 

 

...هی بگذﺍﺭ ﺑﺮﺍﯾﺖ ﺑﮕﻮﯾﻢ ﺁﺧﺮﺵ ﭼﯽ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ

...ﻣﺜﻞ ﻫﻤﻪ ﺭﺍﺑﻄﻪ ﻫﺎﯼ ﻋﺎﻃﻔﯽ ﻣﻦ ﻭ ﺗﻮ ﻫﻢ ﻗﯿﺪ ﻫﻤﺪﯾﮕﺮ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺯﻧﯿﻢ

.....ﺑﻌﺪ ﯾﮏ ﮐﻢ - ﺷﺎﯾﺪ ﻫﻢ ﮐﻤﯽ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺍﺯ ﯾﮏ ﮐﻢ - ﻏﺼﻪ ﻣﯽ ﺧﻮﺭﯾﻢ

...............ﻭ ﺑﻌﺪ ﮐﻢ ﮐﻢ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﯾﺎﺩﻣﺎﻥ ﻣﯽﺭﻭﺩ. ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﮐﻪ ﻧﻪ  

   .........................................ﻭﻟﯽ ﺧﯿﻠﯽ ﭼﯿﺰﻫﺎ ﯾﺎﺩﻣﺎﻥ ﻣﯽ ﺭﻭد

 


ادامه مطلب | | 

| | 

  رفتی ...،

 و مردم شهر گفتند: "زمان" دوایِ هر دردی ‌ست..

لاف می زدند!

 "خاطراتت" خلافِ عقربه ها می چرخد ...  

 

 

  

| | 
نه آن کسی که رفته باز می گردد 

 
و نه آن کسی که مانده از انتظار دست می کشد 


تو دروغ کدامین عشق بودی 


که این گونه بی فکر، ساده گذاشتی و رفتی ...  

" قهرمان تازه اوغلو "

| | 
تو چنگ ابرای بهار افتادم و در نمیام
چشمامو سرزنش نکن، از پسشون برنمیام...

پیر شدم تو این قفس، یکم بهم نفس بده
رحم و مروتت کجاست، جوونیامو پس بده

فکر نمی کردم بذاری زار و زمین گیر بشم
فکر نمی کردم که یه روز این جوری تحقیر بشم

اون همه که دلم برات به آب و آتیش زده بود
حتی اگه سنگ بودی، دلت به رحم اومده بود...

دلش نخواست و نمی خواد یه روز به حرفام برسه
شاید می خواد رقیب من به آرزوهام برسه

پسند من تو هستی که این همه بخت من سیاست
دلبر خود پسند من قله ی خوشبختی کجاست...

ازت می خواستم بمونی، بهت می گفتم که نری
این روزا نیستی اما باز، به پات می افتم که نری

تو فکرتم اما دلم
هی میگه فکرشم نکن
یه کم به فکر تو نبود
پس دیگه فکرشم نکن

فکر نمی کردم بذاری زار و زمینگیر بشم
فکر نمی کردم که یه روز این جوری تحقیر بشم

اون همه که دلم برات به آب و آتیش زده بود
حتی اگه سنگ بودی، دلت به رحم اومده بود ... 

 http://www.iransong.com/g.htm?id=36788

| | 

| | 

 درخت پير  

  تو کوچه ى ما یه درخت پیره 


 که دوس داره بهار که شد بمیره 


 دوس نداره بمونه و ببینه...


پیرترین درخت این زمینه 


 بهش می گم با تو کوچه قشنگه 


 کوچه ى غرق انتظار قشنگه 


 مردم کوچه دوس دارن بهار و  


 شکوفه هاى بعد از انتظار و  


 همیشه با نگاه من صمیمی 


 درخت پیر کوچه ی قدیمی 


 ساکت و سرد ,,, هرچی که گفتم شنفت 


 اشکاش و پاک کرد و به من اینو گفت:

روزی که چشم آدمای کوچه 


 فریب رنگ سبزمو خورده بود 


 بهار من تو چشم بچه هایی 


 که تشنه و گرسنه ان مرده بود... 

" امیر ارجینی"

| | 
 

 بايرام ايدي گئجه قوشو اوخوردو، 


 آداخلي قيز بي جورابين توخوردو،...

 
هر كس شالين بير باجادان سوخوردو، 


 آي نه گؤزل قايدادي شال ساللماق، 


 بي شالينا بايرامليغين باغلاماق! 


شال ايسته ديم منده ائوده آغلاديم، 


 بير شال آليب تئز بئليمه باغلاديم، 


 قولام گيله قاچيب شالي ساللاديم، 


 فاطما خالا منه جوراب باغلادي، 


 خان ننه مي يادا ساليب آغلادي!

استاد شهریار

| | 

بریز ! ... با توام ساقی ... بریز ، پر کُن از شراب سُرخ

این جام خالی را ! فراموش کن که از اوّل شب چند بار

 پُر کردی و چند بار خالی شد ، بریز ! بریز که این

« سُکوت تیره بختی » آنقدر بیرحمانه در شبستان

 زندگی وحشت انگیزم رخنه کرده است که هر چه خون

 در عروق درهم و برهم وجود منقلب من بود ، سرکشید

 و خورد ! ... بریز ، باده بریز ساقی ! بگذار ! این شراب

 سُرخ در این شب سرسام گرفته ، خون عروق یخ بسته ی

 من باشد بالاتر از این من میخواهم امشب تا سر حد

 جنون مست باشم ، برای اینکه میخواهم چند کلام از دور ،

 با « عشق گمشده ام » راز و نیاز کنم .

 

 


ادامه مطلب | | 

| | 
آشوبم آرامشم تويي 

 ب هر ترانه اي سر ميكشم تويييي...

| | 
خداوندا... 


نادانی دیروز ، شادی امروزم را گرفت ! 


نادانی امروزم را بگیر تا شادی فردایم را از دست ندهم ...

| | 

 اي ستاره ها كه بر فراز آسمان 


با نگاه خود اشاره گر نشسته ايد 


اي ستاره ها كه از وراي ابرها 


بر جهان ما نظاره گر نشسته ايد 


*** 


  آري اين منم كه در دل سكوت شب 


نامه هاي عاشقانه پاره مي كنم 


اي ستاره ها اگر بمن مدد كنيد 


دامن از غمش پر از ستاره مي كنم
 

*** 


با دلي كه بوئي از وفا نبرده است 


جور بي كرانه و بهانه خوشتر است 


در كنار اين مصاحبان خودپسند 


ناز و عشوه هاي زيركانه خوشتر است
 

*** 


 اي ستاره ها چه شد كه در نگاه من
 

ديگر آن نشاط و نغمه و ترانه مرد؟ 


اي ستاره ها چه شد كه بر لبان او
 

آخر آن نواي گرم عاشقانه مرد؟ 


*** 


  جام باده سرنگون و بسترم تهي 


سر نهاده ام بروي نامه هاي او 


سر نهاده ام كه در ميان اين سطور
 

جستجو كنم نشاني از وفاي او
 

*** 


  اي ستاره ها مگر شما هم آگهيد 


از دو روئي و جفاي ساكنان خاك 


كاينچنين بقلب آسمان نهان شديد 


اي ستاره ها، ستاره هاي خوب و پاك 


*** 


من كه پشت پا زدم به هر چه هست و نيست 


تا كه كام او ز عشق خود روا كنم   


لعنت خدا به من اگر بجز جفا 


زين سپس بعاشقان باوفا كنم 


*** 


 اي ستاره ها كه همچو قطره هاي اشك 


سر بدامن سياه شب نهاده ايد 


اي ستاره ها كز آن جهان جاودان 


روزني بسوي اين جهان گشاده ايد 


*** 


  رفته است و مهرش از دلم نمي رود 

اي ستاره ها، چه شد كه او مرا نخواست...؟ 


اي ستاره ها، ستاره ها، ستاره ها 


پس ديار عاشقان جاودان كجاست...؟ 


بانو فروغ فرخزاد ... 

| | 

دختر كوچولوی صاحبخانه از آقای "كی" پرسید:  


  اگر كوسه‌ها آدم بودند، با ماهی‌های كوچولو مهربانتر می‌شدند؟  


  آقای كی گفت: البته! اگر كوسه‌ها آدم بودند،   

 
  توی دریا برای ماهیها جعبه‌های محكمی ‌می‌ساختند،  


  همه جور خوراكی توی آن می‌گذاشتند،  


  مواظب بودند كه همیشه پر آب باشد.  


  هوای بهداشت ماهی‌های كوچولو را هم داشتند.  

 
  برای آنكه هیچوقت دل ماهی كوچولو نگیرد،  


  گاهگاه مهمانی‌های بزرگ بر پا می‌كردند،  


  چون كه  


گوشت ماهی شاد از ماهی دلگیر لذیذتر است!  


  برای ماهی‌ها مدرسه می‌ساختند  


  وبه آنها یاد می‌دادند  


  كه چه جوری به طرف دهان كوسه شنا كنند  


  درس اصلی ماهی‌ها اخلاق بود  


  به آنها می‌قبولاندند  


  كه زیبا ترین و باشكوه ترین كار برای یك ماهی این است  


  كه خودش را در نهایت خوشوقتی تقدیم یك كوسه كند  


  به ماهی كوچولو یاد می‌دادند كه چطور به كوسه‌ها معتقد باشند  


  و چه جوری خود را برای یك آینده زیبا مهیا كنند  


  آینده‌یی كه فقط از راه اطاعت به دست می‌آیید  


  اگر كوسه‌ها آدم بودند،  


  در قلمروشان البته هنر هم وجود داشت:  


  از دندان كوسه تصاویر زیبا و رنگارنگی می‌كشیدند،  


  ته دریا نمایشنامه به روی صحنه می‌آوردند كه در آن ماهی كوچولو‌های قهرمان  


  شاد و شنگول به دهان كوسه‌ها شیرجه ميرفتند.  


  همراه نمایش، آهنگهای مسحور كننده‌یی هم می‌نواختند كه بی اختیار  


  ماهیهای كوچولو را به طرف دهان كوسه‌ها می‌كشاند.  


  در آنجا بی تردید مذهبی هم وجود داشت  


  كه به ماهیها می‌آموخت  


  "زندگی واقعی در شكم كوسه‌ها آغاز می‌شود"

                                                                           برتولت برشت

| | 
 

من اگر زن بودم 

 
تن اشعار فروغ زیر گریه‌های من می‌‌خیسید  


مادرم روی سرم درد خودش را می‌‌بافت  


زندگی‌ دور تنم،پیله‌ای تنگ و سیه می‌‌ریسید  


من اگر زن بودم  


حسرت سرسره بازی به دلم خون می‌‌ریخت  


حسرت یک نفس و  


دیدن سایه ی تنهای خودم توی خیابان  


و رهایی ز نگه‌های حریصی که به من می‌‌آویخت

من اگر زن بودم  


سندم دست کسی‌ دیگر بود

پدرم طناب قلاده ی ناموس مرا دست کسی‌ می‌‌انداخت  


دفتر مدرسه‌ام  


و خودم  


و تمام هستی‌‌ام تحت نظر بود  


توی تاکسی‌ مثل موش،توی خودم میرفتم  


که مبادا،چشم راننده ی هیزی بپرد روی سرم  


که مبادا دست مسافر  


سهوا  


بخورد به............ 

من اگر زن بودم  


عشق را بی‌ ادبی‌،فاحشگی میخواندم  


زیر بار بردگی ،سر به زیر و بی‌ صدا می‌‌ماندم  


شوهری داشتم و کسی‌ نمی‌‌گفت  


دخترک ترشیده ست  


کودکی میزادم،روی فرشی ز بهشت  


به امید آنکه پشت این زندگی‌ بی‌ معنی‌  


خانه ی خورشید است  


من اگر زن بودم...

من اگر زن باشم  


میزنم تو دهن این زندان 


می‌‌درم،قبر ابریشمی دور و برم را  


آسمان را به زمین می‌‌بندم  


خانه را به صاحبش می‌‌بخشم  


میشوم کلید آزادگی و حرمت انسان

 

| | 
 خلقت ِ من در جهان یک وصله ی ناجور بود 

 من که خود راضی به این خلقت نبودم زور بود؟ 



 خلق از من در عذاب و من خود از اخلاق ِ خویش 

  از عذاب ِ خلق و من یارب چه ات منظور بود؟
 


 حاصلی ای دهر از من غیر ِ شرّ ُ و شور نیست 


 مقصدت از خلقت ِ من سیر شرّ ُ و شور بود؟ 



 ذات ِ من معلوم بودت ، نیست مرغوب از چه  ام 


  آفریدستی ، زبانم لال چشمت کور بود؟ 



 ای چه خوش گر چشم می پوشیدی از تکوین ِ من 


 فرض می کردی که ناقص خلقت ِ یک مور بود 

  ای طبیعت گر نبودم من جهانت عیب داشت؟
 

 ای فلک گر من نمیزادی اجاقت کور بود؟ 


 قصد ِ تو از خلق ِ عشقی من یقین دارم فقط 


 دیدن ِ هر روز یک گون رنج ِ جوراجور بود 



 گر نبودی تابش ِ استاره ی من در سپهر 


 تیر و بهرام و خور و کیوان و مه بی نور بود؟ 



 راست گویم ، نیست جز این علت ِ تکوین ِ من
 

 قالبی لازم برای ساحت ِ یک گور بود 



 آفریدن مردمی را بهر گور اندر عذاب 


 گر خدایی هست ! ز انصاف ِ خدایی دور بود 



 مقصد ِ زارع ز کشت و زرع ، مشتی غله است 


 مقصد ِ تو ز آفرینش مبلغی قاذور بود؟
 

 
 گر من اندر جای تو ، بودم امیر  ِ کائنات 


 هر کسی از بهر  ِ کار  ِ بهتری مامور بود
 


 آنکه نتواند به نیکی پاس ِ هر مخلوق داد 


 از چه کرد این آفرینش را ، مگر مجبور بود؟؟

| | 
این روزهـــــــــــا 

 
تلـــــــــــخ می گـــــــذرد 


دســـــــــتم می لــــــــرزد از توصیفش ... 


همیــــن بس که 

 
نفس کشــــیدنم در این مـــــرگ تدریـــجی 


مثل خودکشیــــــست 


با تیــــــغ کند ...

| | 
کاش چون پاییز بودم ... کاش چون پاییز بودم

کاش چون پاییز خاموش و ملال انگیز بودم

برگهای آرزوهایم یکایک زرد میشد

آفتاب دیدگانم سرد میشد

آسمان سینه ام پر درد می شد

ناگهان طوفان اندوهی به جانم چنگ میزد

اشکهایم همچو باران

دامنم را رنگ می زد ...

وه ... چه زیبا بود اگر پاییز بودم

وحشی و پر شور و رنگ آمیز بودم ...


ادامه مطلب | | 

 

 الفبا برای سخن گفتن نیست  

برای نوشتن نام توست   

اعداد پیش از تولد تو به صف ایستاده اند 


تا راز زاد روز تو را بدانند 


تولد بیست و یک سالگیم  مبارک ...

 

 
| | 
بر نمی گردند شعرها
به خانه نمی روند
            تا برگردی و دست تکان دهی

روبانهای سفید را در کف شعرها ببین
            که چگونه در باران می لرزند
روبانهای سفید پیچیده بر گل سرخهای بی تاب را ببین

بر نمی گردند شعرها، پراکنده نمی شوند
به انتظار تو در بارانی ایستاده اند
و به لبخندی، به تکان دستی دلخوشند

هیچ چیز با تو شروع نشد
همه چیز با تو تمام می شود
کوهستانهایی که قیام کرده اند
تا آمدنت را پیش از همگان ببینند
اقیانوسها که کف بر لب می غرند و به جویبار تو راهی ندارند
باد و هوا که در اندیشه اند، چرا انسان نیستند که با تو سخن بگویند
و تو! سوسن خاموش
همه چیزت را در ظرفی گذاشته به من داده ای
تا بین واژگان گرسنه قسمت کنم
هیچ چیز با تو شروع نشد
همه چیز با تو تمام می شود
                        جز نامم ...

| | 
چشمانی کو که تو را ببینم

دهانی که تو را بخوانم

گوشی که تو را بشنوم

بارانم 

می بارم 

کورمال، کورمال

در کنارت.

| | 

 

چه شغل عجیبی

شروع هفته تو را می بینم

باقی هفته

          به خاموش کردن خود در اتاقم مشغولم ...

| |