هیـــ ـــ ـــ ــ ـــ ــــس . . . ܓ♥●•٠·˙


  

 

 

                            من

 

      کودکی هایم را می خواهم ...

 

 

  

| | 
 

 

...هی بگذﺍﺭ ﺑﺮﺍﯾﺖ ﺑﮕﻮﯾﻢ ﺁﺧﺮﺵ ﭼﯽ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ

...ﻣﺜﻞ ﻫﻤﻪ ﺭﺍﺑﻄﻪ ﻫﺎﯼ ﻋﺎﻃﻔﯽ ﻣﻦ ﻭ ﺗﻮ ﻫﻢ ﻗﯿﺪ ﻫﻤﺪﯾﮕﺮ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺯﻧﯿﻢ

.....ﺑﻌﺪ ﯾﮏ ﮐﻢ - ﺷﺎﯾﺪ ﻫﻢ ﮐﻤﯽ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺍﺯ ﯾﮏ ﮐﻢ - ﻏﺼﻪ ﻣﯽ ﺧﻮﺭﯾﻢ

...............ﻭ ﺑﻌﺪ ﮐﻢ ﮐﻢ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﯾﺎﺩﻣﺎﻥ ﻣﯽﺭﻭﺩ. ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﮐﻪ ﻧﻪ  

   .........................................ﻭﻟﯽ ﺧﯿﻠﯽ ﭼﯿﺰﻫﺎ ﯾﺎﺩﻣﺎﻥ ﻣﯽ ﺭﻭد

 


ادامه مطلب | | 

| | 

  رفتی ...،

 و مردم شهر گفتند: "زمان" دوایِ هر دردی ‌ست..

لاف می زدند!

 "خاطراتت" خلافِ عقربه ها می چرخد ...  

 

 

  

| | 
نه آن کسی که رفته باز می گردد 

 
و نه آن کسی که مانده از انتظار دست می کشد 


تو دروغ کدامین عشق بودی 


که این گونه بی فکر، ساده گذاشتی و رفتی ...  

" قهرمان تازه اوغلو "

| | 
تو چنگ ابرای بهار افتادم و در نمیام
چشمامو سرزنش نکن، از پسشون برنمیام...

پیر شدم تو این قفس، یکم بهم نفس بده
رحم و مروتت کجاست، جوونیامو پس بده

فکر نمی کردم بذاری زار و زمین گیر بشم
فکر نمی کردم که یه روز این جوری تحقیر بشم

اون همه که دلم برات به آب و آتیش زده بود
حتی اگه سنگ بودی، دلت به رحم اومده بود...

دلش نخواست و نمی خواد یه روز به حرفام برسه
شاید می خواد رقیب من به آرزوهام برسه

پسند من تو هستی که این همه بخت من سیاست
دلبر خود پسند من قله ی خوشبختی کجاست...

ازت می خواستم بمونی، بهت می گفتم که نری
این روزا نیستی اما باز، به پات می افتم که نری

تو فکرتم اما دلم
هی میگه فکرشم نکن
یه کم به فکر تو نبود
پس دیگه فکرشم نکن

فکر نمی کردم بذاری زار و زمینگیر بشم
فکر نمی کردم که یه روز این جوری تحقیر بشم

اون همه که دلم برات به آب و آتیش زده بود
حتی اگه سنگ بودی، دلت به رحم اومده بود ... 

 http://www.iransong.com/g.htm?id=36788

| | 

| | 

 درخت پير  

  تو کوچه ى ما یه درخت پیره 


 که دوس داره بهار که شد بمیره 


 دوس نداره بمونه و ببینه...


پیرترین درخت این زمینه 


 بهش می گم با تو کوچه قشنگه 


 کوچه ى غرق انتظار قشنگه 


 مردم کوچه دوس دارن بهار و  


 شکوفه هاى بعد از انتظار و  


 همیشه با نگاه من صمیمی 


 درخت پیر کوچه ی قدیمی 


 ساکت و سرد ,,, هرچی که گفتم شنفت 


 اشکاش و پاک کرد و به من اینو گفت:

روزی که چشم آدمای کوچه 


 فریب رنگ سبزمو خورده بود 


 بهار من تو چشم بچه هایی 


 که تشنه و گرسنه ان مرده بود... 

" امیر ارجینی"

| | 
 

 بايرام ايدي گئجه قوشو اوخوردو، 


 آداخلي قيز بي جورابين توخوردو،...

 
هر كس شالين بير باجادان سوخوردو، 


 آي نه گؤزل قايدادي شال ساللماق، 


 بي شالينا بايرامليغين باغلاماق! 


شال ايسته ديم منده ائوده آغلاديم، 


 بير شال آليب تئز بئليمه باغلاديم، 


 قولام گيله قاچيب شالي ساللاديم، 


 فاطما خالا منه جوراب باغلادي، 


 خان ننه مي يادا ساليب آغلادي!

استاد شهریار

| | 

بریز ! ... با توام ساقی ... بریز ، پر کُن از شراب سُرخ

این جام خالی را ! فراموش کن که از اوّل شب چند بار

 پُر کردی و چند بار خالی شد ، بریز ! بریز که این

« سُکوت تیره بختی » آنقدر بیرحمانه در شبستان

 زندگی وحشت انگیزم رخنه کرده است که هر چه خون

 در عروق درهم و برهم وجود منقلب من بود ، سرکشید

 و خورد ! ... بریز ، باده بریز ساقی ! بگذار ! این شراب

 سُرخ در این شب سرسام گرفته ، خون عروق یخ بسته ی

 من باشد بالاتر از این من میخواهم امشب تا سر حد

 جنون مست باشم ، برای اینکه میخواهم چند کلام از دور ،

 با « عشق گمشده ام » راز و نیاز کنم .

 

 


ادامه مطلب | | 

| | 
آشوبم آرامشم تويي 

 ب هر ترانه اي سر ميكشم تويييي...

| | 
خداوندا... 


نادانی دیروز ، شادی امروزم را گرفت ! 


نادانی امروزم را بگیر تا شادی فردایم را از دست ندهم ...

| | 

 اي ستاره ها كه بر فراز آسمان 


با نگاه خود اشاره گر نشسته ايد 


اي ستاره ها كه از وراي ابرها 


بر جهان ما نظاره گر نشسته ايد 


*** 


  آري اين منم كه در دل سكوت شب 


نامه هاي عاشقانه پاره مي كنم 


اي ستاره ها اگر بمن مدد كنيد 


دامن از غمش پر از ستاره مي كنم
 

*** 


با دلي كه بوئي از وفا نبرده است 


جور بي كرانه و بهانه خوشتر است 


در كنار اين مصاحبان خودپسند 


ناز و عشوه هاي زيركانه خوشتر است
 

*** 


 اي ستاره ها چه شد كه در نگاه من
 

ديگر آن نشاط و نغمه و ترانه مرد؟ 


اي ستاره ها چه شد كه بر لبان او
 

آخر آن نواي گرم عاشقانه مرد؟ 


*** 


  جام باده سرنگون و بسترم تهي 


سر نهاده ام بروي نامه هاي او 


سر نهاده ام كه در ميان اين سطور
 

جستجو كنم نشاني از وفاي او
 

*** 


  اي ستاره ها مگر شما هم آگهيد 


از دو روئي و جفاي ساكنان خاك 


كاينچنين بقلب آسمان نهان شديد 


اي ستاره ها، ستاره هاي خوب و پاك 


*** 


من كه پشت پا زدم به هر چه هست و نيست 


تا كه كام او ز عشق خود روا كنم   


لعنت خدا به من اگر بجز جفا 


زين سپس بعاشقان باوفا كنم 


*** 


 اي ستاره ها كه همچو قطره هاي اشك 


سر بدامن سياه شب نهاده ايد 


اي ستاره ها كز آن جهان جاودان 


روزني بسوي اين جهان گشاده ايد 


*** 


  رفته است و مهرش از دلم نمي رود 

اي ستاره ها، چه شد كه او مرا نخواست...؟ 


اي ستاره ها، ستاره ها، ستاره ها 


پس ديار عاشقان جاودان كجاست...؟ 


بانو فروغ فرخزاد ... 

| | 

دختر كوچولوی صاحبخانه از آقای "كی" پرسید:  


  اگر كوسه‌ها آدم بودند، با ماهی‌های كوچولو مهربانتر می‌شدند؟  


  آقای كی گفت: البته! اگر كوسه‌ها آدم بودند،   

 
  توی دریا برای ماهیها جعبه‌های محكمی ‌می‌ساختند،  


  همه جور خوراكی توی آن می‌گذاشتند،  


  مواظب بودند كه همیشه پر آب باشد.  


  هوای بهداشت ماهی‌های كوچولو را هم داشتند.  

 
  برای آنكه هیچوقت دل ماهی كوچولو نگیرد،  


  گاهگاه مهمانی‌های بزرگ بر پا می‌كردند،  


  چون كه  


گوشت ماهی شاد از ماهی دلگیر لذیذتر است!  


  برای ماهی‌ها مدرسه می‌ساختند  


  وبه آنها یاد می‌دادند  


  كه چه جوری به طرف دهان كوسه شنا كنند  


  درس اصلی ماهی‌ها اخلاق بود  


  به آنها می‌قبولاندند  


  كه زیبا ترین و باشكوه ترین كار برای یك ماهی این است  


  كه خودش را در نهایت خوشوقتی تقدیم یك كوسه كند  


  به ماهی كوچولو یاد می‌دادند كه چطور به كوسه‌ها معتقد باشند  


  و چه جوری خود را برای یك آینده زیبا مهیا كنند  


  آینده‌یی كه فقط از راه اطاعت به دست می‌آیید  


  اگر كوسه‌ها آدم بودند،  


  در قلمروشان البته هنر هم وجود داشت:  


  از دندان كوسه تصاویر زیبا و رنگارنگی می‌كشیدند،  


  ته دریا نمایشنامه به روی صحنه می‌آوردند كه در آن ماهی كوچولو‌های قهرمان  


  شاد و شنگول به دهان كوسه‌ها شیرجه ميرفتند.  


  همراه نمایش، آهنگهای مسحور كننده‌یی هم می‌نواختند كه بی اختیار  


  ماهیهای كوچولو را به طرف دهان كوسه‌ها می‌كشاند.  


  در آنجا بی تردید مذهبی هم وجود داشت  


  كه به ماهیها می‌آموخت  


  "زندگی واقعی در شكم كوسه‌ها آغاز می‌شود"

                                                                           برتولت برشت

| | 
 

من اگر زن بودم 

 
تن اشعار فروغ زیر گریه‌های من می‌‌خیسید  


مادرم روی سرم درد خودش را می‌‌بافت  


زندگی‌ دور تنم،پیله‌ای تنگ و سیه می‌‌ریسید  


من اگر زن بودم  


حسرت سرسره بازی به دلم خون می‌‌ریخت  


حسرت یک نفس و  


دیدن سایه ی تنهای خودم توی خیابان  


و رهایی ز نگه‌های حریصی که به من می‌‌آویخت

من اگر زن بودم  


سندم دست کسی‌ دیگر بود

پدرم طناب قلاده ی ناموس مرا دست کسی‌ می‌‌انداخت  


دفتر مدرسه‌ام  


و خودم  


و تمام هستی‌‌ام تحت نظر بود  


توی تاکسی‌ مثل موش،توی خودم میرفتم  


که مبادا،چشم راننده ی هیزی بپرد روی سرم  


که مبادا دست مسافر  


سهوا  


بخورد به............ 

من اگر زن بودم  


عشق را بی‌ ادبی‌،فاحشگی میخواندم  


زیر بار بردگی ،سر به زیر و بی‌ صدا می‌‌ماندم  


شوهری داشتم و کسی‌ نمی‌‌گفت  


دخترک ترشیده ست  


کودکی میزادم،روی فرشی ز بهشت  


به امید آنکه پشت این زندگی‌ بی‌ معنی‌  


خانه ی خورشید است  


من اگر زن بودم...

من اگر زن باشم  


میزنم تو دهن این زندان 


می‌‌درم،قبر ابریشمی دور و برم را  


آسمان را به زمین می‌‌بندم  


خانه را به صاحبش می‌‌بخشم  


میشوم کلید آزادگی و حرمت انسان

 

| | 
 خلقت ِ من در جهان یک وصله ی ناجور بود 

 من که خود راضی به این خلقت نبودم زور بود؟ 



 خلق از من در عذاب و من خود از اخلاق ِ خویش 

  از عذاب ِ خلق و من یارب چه ات منظور بود؟
 


 حاصلی ای دهر از من غیر ِ شرّ ُ و شور نیست 


 مقصدت از خلقت ِ من سیر شرّ ُ و شور بود؟ 



 ذات ِ من معلوم بودت ، نیست مرغوب از چه  ام 


  آفریدستی ، زبانم لال چشمت کور بود؟ 



 ای چه خوش گر چشم می پوشیدی از تکوین ِ من 


 فرض می کردی که ناقص خلقت ِ یک مور بود 

  ای طبیعت گر نبودم من جهانت عیب داشت؟
 

 ای فلک گر من نمیزادی اجاقت کور بود؟ 


 قصد ِ تو از خلق ِ عشقی من یقین دارم فقط 


 دیدن ِ هر روز یک گون رنج ِ جوراجور بود 



 گر نبودی تابش ِ استاره ی من در سپهر 


 تیر و بهرام و خور و کیوان و مه بی نور بود؟ 



 راست گویم ، نیست جز این علت ِ تکوین ِ من
 

 قالبی لازم برای ساحت ِ یک گور بود 



 آفریدن مردمی را بهر گور اندر عذاب 


 گر خدایی هست ! ز انصاف ِ خدایی دور بود 



 مقصد ِ زارع ز کشت و زرع ، مشتی غله است 


 مقصد ِ تو ز آفرینش مبلغی قاذور بود؟
 

 
 گر من اندر جای تو ، بودم امیر  ِ کائنات 


 هر کسی از بهر  ِ کار  ِ بهتری مامور بود
 


 آنکه نتواند به نیکی پاس ِ هر مخلوق داد 


 از چه کرد این آفرینش را ، مگر مجبور بود؟؟

| | 
این روزهـــــــــــا 

 
تلـــــــــــخ می گـــــــذرد 


دســـــــــتم می لــــــــرزد از توصیفش ... 


همیــــن بس که 

 
نفس کشــــیدنم در این مـــــرگ تدریـــجی 


مثل خودکشیــــــست 


با تیــــــغ کند ...

| | 
کاش چون پاییز بودم ... کاش چون پاییز بودم

کاش چون پاییز خاموش و ملال انگیز بودم

برگهای آرزوهایم یکایک زرد میشد

آفتاب دیدگانم سرد میشد

آسمان سینه ام پر درد می شد

ناگهان طوفان اندوهی به جانم چنگ میزد

اشکهایم همچو باران

دامنم را رنگ می زد ...

وه ... چه زیبا بود اگر پاییز بودم

وحشی و پر شور و رنگ آمیز بودم ...


ادامه مطلب | | 

 

 الفبا برای سخن گفتن نیست  

برای نوشتن نام توست   

اعداد پیش از تولد تو به صف ایستاده اند 


تا راز زاد روز تو را بدانند 


تولد بیست و یک سالگیم  مبارک ...

 

 
| | 
بر نمی گردند شعرها
به خانه نمی روند
            تا برگردی و دست تکان دهی

روبانهای سفید را در کف شعرها ببین
            که چگونه در باران می لرزند
روبانهای سفید پیچیده بر گل سرخهای بی تاب را ببین

بر نمی گردند شعرها، پراکنده نمی شوند
به انتظار تو در بارانی ایستاده اند
و به لبخندی، به تکان دستی دلخوشند

هیچ چیز با تو شروع نشد
همه چیز با تو تمام می شود
کوهستانهایی که قیام کرده اند
تا آمدنت را پیش از همگان ببینند
اقیانوسها که کف بر لب می غرند و به جویبار تو راهی ندارند
باد و هوا که در اندیشه اند، چرا انسان نیستند که با تو سخن بگویند
و تو! سوسن خاموش
همه چیزت را در ظرفی گذاشته به من داده ای
تا بین واژگان گرسنه قسمت کنم
هیچ چیز با تو شروع نشد
همه چیز با تو تمام می شود
                        جز نامم ...

| | 
چشمانی کو که تو را ببینم

دهانی که تو را بخوانم

گوشی که تو را بشنوم

بارانم 

می بارم 

کورمال، کورمال

در کنارت.

| | 

 

چه شغل عجیبی

شروع هفته تو را می بینم

باقی هفته

          به خاموش کردن خود در اتاقم مشغولم ...

| | 
 

با من بگو تا کیستی, مهری؟ بگو, ماهی؟ بگو

خوابی؟ خیالی؟ چیستی؟ اشکی؟ بگو، آهی؟ بگو

 

راندم چو از مهرت سخن گفتی بسوز و دم مزن

                              دیگر بگو از جان من, جانا چه می‌خواهی؟ بگو

 

گیرم نمی‌گیری دگر, زآشفته ی عشقت خبر

                              بر حال من گاهی نگر, با من سخن گاهی بگو

 

ای گل پی هر خس مرو, در خلوت هر کس مرو

                              گویی که دانم, پس مرو، گر آگه از راهی بگو

 

غمخوار دل ای مه نیی, از درد من آگه نیی

                              ولله نیی, بالله نیی, از دردم آگاهی بگو ؟

 

بر خلوت دل سرزده یک شب درآ ساغر زده

                              آخر نگویی سرزده, از من چه کوتاهی بگو؟

 

من عاشق تنهایی‌ام سرگشته شیدایی‌ام

                              دیوانه‌ای رسوایی‌ام, تو هرچه می‌خواهی بگو...

| | 

          کشتی هایم به دریا رفته اند

حتی اگر بادبان ها و دکل های شکسته باز گردند

به دستی اعتماد دارم که هرگز شکست نمی خورد ...

واز پلیدی نیکی به بار می آورد

حتی اگر کشتی هایم در هم شکنند

و همه امید هایم غرق شوند

فریاد می زنم " به تو اعتماد می کنم "

 

| | 

هم چنان حالم خوب نیست !

احساس می کنم شکست خورده ام ،

در زمان ُ در عرض !

از که ؟ صحبت ِ کَس نیست ...

نمی دانم ... احساس می کنم ،

کلمه ی ابد گنجشک ِ وجودم را مسحور ِ چشمان ِ خود کرده است !

| | 
خـــــدایا! ...

 

 اندیشه و احســــــاس مرا

در سطحی پایین میار

 که زرنگــــــــی های حقیـــــر و پستـی های نکبت بار این شبه آدم های اندک را،

متوجه شـــوم،

 

 

چه دوستت تر می دارم،

بزرگــــواری گول خور باشم

 تا هـــم چون اینان کوچــــک واری گول زن ...

| | 

 

کیستی که من

اینگونه به اعتماد

نام خود را

با تو می گویم...

کلید قلبم را

در دستانت می گذارم

نان شادی ام را با تو قسمت می کنم

به کنارت می نشینم

و سربر شانه‌ی تو

این چنین آرام،

به خواب می روم؟ ...

کیستی که من

اینگونه به جد در دیار رویاهای خویش با تو درنگ می کنم؟ ...

کیستی که من

جز او

نمی بینم و نمی یابم

دریای پشت کدام پنجره ای؟...

که اینگونه شایدهایم را گرفته ای

زندگی را دوباره جاری نموده ای

پر شور

زیبا

و روان

دنیای با تو بودن در اوج همیشه هایم،...

جان می گیرد ...

و هر لحظه تعبیری می گردد

از فردایی بی پایان

در تبلور طلوع ماهتاب

باعبور از تاریکی های سپری شده...

کیستی؟

ای مهربان ترین ...

 

 

| | 
         

-ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

 

| | 
 

 هرگز این قصه ندانست کسی ...

 

 آن شب آمد ب سرای من و خامـــــوش نشست،

 

سر فرو داشت نمی گفت سخن

 

 نگهش از نگهم داشت از گریز ...

 

 مدتی بود ک دیگر با من

 بر سر مهــــــــــر نبـــــــود ...

آه... این درد مرا می فرســـــود . . .

" او ب دل عشق دگر می ورزد ...

 

 گریه سر دادم در دامن او

 های هایی ک هنوز، تنـم از خاطره اش می لرزد ...

 

بر سرم دست کشید، در کنارم بنشست

بوسه بخشید ب من ...

لیک می دانستم :

 ک دلش با دل من سرد شده است ...

 

 

 

| |