هیـــ ـــ ـــ ــ ـــ ــــس . . . ܓ♥●•٠·˙


  

 

 

                            من

 

      کودکی هایم را می خواهم ...

 

 

  

| | 
 

من اگر زن بودم 

 
تن اشعار فروغ زیر گریه‌های من می‌‌خیسید  


مادرم روی سرم درد خودش را می‌‌بافت  


زندگی‌ دور تنم،پیله‌ای تنگ و سیه می‌‌ریسید  


من اگر زن بودم  


حسرت سرسره بازی به دلم خون می‌‌ریخت  


حسرت یک نفس و  


دیدن سایه ی تنهای خودم توی خیابان  


و رهایی ز نگه‌های حریصی که به من می‌‌آویخت

من اگر زن بودم  


سندم دست کسی‌ دیگر بود

پدرم طناب قلاده ی ناموس مرا دست کسی‌ می‌‌انداخت  


دفتر مدرسه‌ام  


و خودم  


و تمام هستی‌‌ام تحت نظر بود  


توی تاکسی‌ مثل موش،توی خودم میرفتم  


که مبادا،چشم راننده ی هیزی بپرد روی سرم  


که مبادا دست مسافر  


سهوا  


بخورد به............ 

من اگر زن بودم  


عشق را بی‌ ادبی‌،فاحشگی میخواندم  


زیر بار بردگی ،سر به زیر و بی‌ صدا می‌‌ماندم  


شوهری داشتم و کسی‌ نمی‌‌گفت  


دخترک ترشیده ست  


کودکی میزادم،روی فرشی ز بهشت  


به امید آنکه پشت این زندگی‌ بی‌ معنی‌  


خانه ی خورشید است  


من اگر زن بودم...

من اگر زن باشم  


میزنم تو دهن این زندان 


می‌‌درم،قبر ابریشمی دور و برم را  


آسمان را به زمین می‌‌بندم  


خانه را به صاحبش می‌‌بخشم  


میشوم کلید آزادگی و حرمت انسان

 

| | 
 خلقت ِ من در جهان یک وصله ی ناجور بود 

 من که خود راضی به این خلقت نبودم زور بود؟ 



 خلق از من در عذاب و من خود از اخلاق ِ خویش 

  از عذاب ِ خلق و من یارب چه ات منظور بود؟
 


 حاصلی ای دهر از من غیر ِ شرّ ُ و شور نیست 


 مقصدت از خلقت ِ من سیر شرّ ُ و شور بود؟ 



 ذات ِ من معلوم بودت ، نیست مرغوب از چه  ام 


  آفریدستی ، زبانم لال چشمت کور بود؟ 



 ای چه خوش گر چشم می پوشیدی از تکوین ِ من 


 فرض می کردی که ناقص خلقت ِ یک مور بود 

 
 ای طبیعت گر نبودم من جهانت عیب داشت؟
 

 ای فلک گر من نمیزادی اجاقت کور بود؟ 


 قصد ِ تو از خلق ِ عشقی من یقین دارم فقط 


 دیدن ِ هر روز یک گون رنج ِ جوراجور بود 



 گر نبودی تابش ِ استاره ی من در سپهر 


 تیر و بهرام و خور و کیوان و مه بی نور بود؟ 



 راست گویم ، نیست جز این علت ِ تکوین ِ من
 

 قالبی لازم برای ساحت ِ یک گور بود 



 آفریدن مردمی را بهر گور اندر عذاب 


 گر خدایی هست ! ز انصاف ِ خدایی دور بود 



 مقصد ِ زارع ز کشت و زرع ، مشتی غله است 


 مقصد ِ تو ز آفرینش مبلغی قاذور بود؟
 

 
 گر من اندر جای تو ، بودم امیر  ِ کائنات 


 هر کسی از بهر  ِ کار  ِ بهتری مامور بود
 


 آنکه نتواند به نیکی پاس ِ هر مخلوق داد 


 از چه کرد این آفرینش را ، مگر مجبور بود؟؟

| | 
این روزهـــــــــــا 

 
تلـــــــــــخ می گـــــــذرد 


دســـــــــتم می لــــــــرزد از توصیفش ... 


همیــــن بس که 

 
نفس کشــــیدنم در این مـــــرگ تدریـــجی 


مثل خودکشیــــــست 


با تیــــــغ کند ...

| | 
کاش چون پاییز بودم ... کاش چون پاییز بودم

کاش چون پاییز خاموش و ملال انگیز بودم

برگهای آرزوهایم یکایک زرد میشد

آفتاب دیدگانم سرد میشد

آسمان سینه ام پر درد می شد

ناگهان طوفان اندوهی به جانم چنگ میزد

اشکهایم همچو باران

دامنم را رنگ می زد ...

وه ... چه زیبا بود اگر پاییز بودم

وحشی و پر شور و رنگ آمیز بودم ...


ادامه مطلب | | 

 

  تب کرده بود کودک وقلبش فسرده بود


  بابا دگر به دست خدایش سپرده بود 

 

  بابا برای خرج مداوای کودکش


 بغضی عجیب حنجره اش را فشرده بود ! ...

 او فرش نیمدار خودش را فروخته


 تا پول نزد دکتر جراح برده بود 

دکتر عتاب کرده که آقا نمی شود


وقتی که پول اندک او را شمرده بود 

آنجا کسی حکایت مهر و وفا نکرد


آنجا غزال عاطفه را گرک خورده بود 

 

بعد از دو هفته ماند از آن اتفاق زرد


بابا کنار بستر طفلی که مرده بود ...

             " همايون عليدوستي "

 

 پ.ن : پاييز ك مي شد

 دلم شور ميزد ... مي ترسيدم

ژاكت يكي از هم كلاسي هايم را پوشيده باشم ...

| | 

 

 الفبا برای سخن گفتن نیست  

برای نوشتن نام توست   

اعداد پیش از تولد تو به صف ایستاده اند 


تا راز زاد روز تو را بدانند 


تولد بیست و یک سالگیم  مبارک ...

 

 
| | 
بر نمی گردند شعرها
به خانه نمی روند
            تا برگردی و دست تکان دهی

روبانهای سفید را در کف شعرها ببین
            که چگونه در باران می لرزند
روبانهای سفید پیچیده بر گل سرخهای بی تاب را ببین

بر نمی گردند شعرها، پراکنده نمی شوند
به انتظار تو در بارانی ایستاده اند
و به لبخندی، به تکان دستی دلخوشند

هیچ چیز با تو شروع نشد
همه چیز با تو تمام می شود
کوهستانهایی که قیام کرده اند
تا آمدنت را پیش از همگان ببینند
اقیانوسها که کف بر لب می غرند و به جویبار تو راهی ندارند
باد و هوا که در اندیشه اند، چرا انسان نیستند که با تو سخن بگویند
و تو! سوسن خاموش
همه چیزت را در ظرفی گذاشته به من داده ای
تا بین واژگان گرسنه قسمت کنم
هیچ چیز با تو شروع نشد
همه چیز با تو تمام می شود
                        جز نامم ...

| | 
چشمانی کو که تو را ببینم

دهانی که تو را بخوانم

گوشی که تو را بشنوم

بارانم 

می بارم 

کورمال، کورمال

در کنارت.

| | 

 

چه شغل عجیبی

شروع هفته تو را می بینم

باقی هفته

          به خاموش کردن خود در اتاقم مشغولم ...

| | 
 

با من بگو تا کیستی, مهری؟ بگو, ماهی؟ بگو

خوابی؟ خیالی؟ چیستی؟ اشکی؟ بگو، آهی؟ بگو

 

راندم چو از مهرت سخن گفتی بسوز و دم مزن

                              دیگر بگو از جان من, جانا چه می‌خواهی؟ بگو

 

گیرم نمی‌گیری دگر, زآشفته ی عشقت خبر

                              بر حال من گاهی نگر, با من سخن گاهی بگو

 

ای گل پی هر خس مرو, در خلوت هر کس مرو

                              گویی که دانم, پس مرو، گر آگه از راهی بگو

 

غمخوار دل ای مه نیی, از درد من آگه نیی

                              ولله نیی, بالله نیی, از دردم آگاهی بگو ؟

 

بر خلوت دل سرزده یک شب درآ ساغر زده

                              آخر نگویی سرزده, از من چه کوتاهی بگو؟

 

من عاشق تنهایی‌ام سرگشته شیدایی‌ام

                              دیوانه‌ای رسوایی‌ام, تو هرچه می‌خواهی بگو...

| | 

          کشتی هایم به دریا رفته اند

حتی اگر بادبان ها و دکل های شکسته باز گردند

به دستی اعتماد دارم که هرگز شکست نمی خورد ...

واز پلیدی نیکی به بار می آورد

حتی اگر کشتی هایم در هم شکنند

و همه امید هایم غرق شوند

فریاد می زنم " به تو اعتماد می کنم "

 

| | 

هم چنان حالم خوب نیست !

احساس می کنم شکست خورده ام ،

در زمان ُ در عرض !

از که ؟ صحبت ِ کَس نیست ...

نمی دانم ... احساس می کنم ،

کلمه ی ابد گنجشک ِ وجودم را مسحور ِ چشمان ِ خود کرده است !

| | 
خـــــدایا! ...

 

 اندیشه و احســــــاس مرا

در سطحی پایین میار

 که زرنگــــــــی های حقیـــــر و پستـی های نکبت بار این شبه آدم های اندک را،

متوجه شـــوم،

 

 

چه دوستت تر می دارم،

بزرگــــواری گول خور باشم

 تا هـــم چون اینان کوچــــک واری گول زن ...

| | 

 

کیستی که من

اینگونه به اعتماد

نام خود را

با تو می گویم...

کلید قلبم را

در دستانت می گذارم

نان شادی ام را با تو قسمت می کنم

به کنارت می نشینم

و سربر شانه‌ی تو

این چنین آرام،

به خواب می روم؟ ...

کیستی که من

اینگونه به جد در دیار رویاهای خویش با تو درنگ می کنم؟ ...

کیستی که من

جز او

نمی بینم و نمی یابم

دریای پشت کدام پنجره ای؟...

که اینگونه شایدهایم را گرفته ای

زندگی را دوباره جاری نموده ای

پر شور

زیبا

و روان

دنیای با تو بودن در اوج همیشه هایم،...

جان می گیرد ...

و هر لحظه تعبیری می گردد

از فردایی بی پایان

در تبلور طلوع ماهتاب

باعبور از تاریکی های سپری شده...

کیستی؟

ای مهربان ترین ...

 

 

| | 
خدایا! ...

مرا ببخش که نمی دانستم امید بزرگترین نعمتی هست

 که می تواند روزمره گیم را به بهترین و قشنگ ترین لحظاتم تبدیل کند

 لحظاتی که چشمها هم نمی بینند هم می بینند

گوش ها هم نمی شنوند هم می شنوند

راستی تا یادم نرفته بگویم بخاطر آفرینش همه آن هایی که تا به حال

فقط احترامی برایشان در دل داشتم و اکنون زندگیم را نجات داده اند از تو تشکر کنم ...

 حتی اگر هیچ سهمی از خودم در قلبشان نداشته باشم ...

                                                                                        "سمیرا "

| | 
وقتی ی حاجت و خواسته ای تو دلت داری

 

 تا وقتی ک امیدت ب غیر خدا باشه

 

 براورده نمیشه همین ک تنها امید و روزنه ات خدا شد ...

 

 شک نکن حاجتتو گرفتی ...

| | 
چ گویمت ک تو خود با خبر ز حال منی

چو جان نهان شده در جسم پر ملال منی

چنین ک می گذری تلخ بر من از سر قهر

گمان برم ک غم انگیز ماه و سال منی

خموش و گوشه نشینم، مگر نگاه توام

لطیف و دور گریزی، مگر خیال منی ...

                                                                          " سیمین بهبهانی "

| | 
         

-ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

 

| | 
 

 هرگز این قصه ندانست کسی ...

 

 آن شب آمد ب سرای من و خامـــــوش نشست،

 

سر فرو داشت نمی گفت سخن

 

 نگهش از نگهم داشت از گریز ...

 

 مدتی بود ک دیگر با من

 بر سر مهــــــــــر نبـــــــود ...

آه... این درد مرا می فرســـــود . . .

" او ب دل عشق دگر می ورزد ...

 

 گریه سر دادم در دامن او

 های هایی ک هنوز، تنـم از خاطره اش می لرزد ...

 

بر سرم دست کشید، در کنارم بنشست

بوسه بخشید ب من ...

لیک می دانستم :

 ک دلش با دل من سرد شده است ...

 

 

 

| | 
اگر کسی مرا خواست،

 

بگویید رفته باران ها را تماشا کند ..

 

و اگر اصرار کرد بگویید برای دیدن طوفان ها رفته است ...

 و اگر باز هم سماجت کرد بگویید :

 

 " رفته است تا دیگر باز نگردد ..."

| | 
 

  " هر آدمی را ب خلوتت راه نده   "

 در عکس های دسته جمعی شان غایب باش!

 

نقدشان نکن و بگذار در جهل مرکب بپوسند ...

 داستان هایت را بازگو نکن

 

 آدم ها می آیند و با تو چای می خورند

 و یا بو برشان می دارد ک تو را شناخته اند!

ک تمامت کرده اند ...!

 

بیشتر سکوت کن و خیلی خیلی کم حرف بزن،

 

 روزه بگیر صبح های زود را از دست نده

 

 ورزش کن

 

 ساز بزن

 

 نتــــــــــــــــــرس

 

 نتـــرس

 

نتـــــــــــــــــــــــــــــــرس ...

 

از این دیوانه خانه بــــــــــرو ...

| | 
هر آدمیی ب آن یک نفـــــــــــــر در زندگیش نیاز دارد،

 

  همان ک وقتی چند روز زمین و زمـــــــان را از  بودنت بی خبر گذاشته ای

 

   می داند کدام گوشه ی بی نام و نشان شهر پیدایت کند ...

| | 
در سرزمینی ک بال را کباب می کنند

 

 پرواز فکر خوبیست ...........................

| | 

 

| | 
 

                هرگز خودم را

      

   ب خاطر کارهای اشتباهی ک کرده ام

 

نخواهم بخشید.

  لااقل اگر من یک نفر کار نمی کردم،

  شهر انقدر بزرگ نمی شد ...

 

 ک خانه ی شما

 ب  محله ای دورتر

                  اسباب کشی کند ...

                                                            "سابیر هاکا "

| | 
 چون ساعت شنی

 از هر طرف نگاه کنی

 دارم

 فرو می ریزم ...

| | 
 

 نه امپراطورم

 و نه ستاره ای در مشت دارم

 اما خودم را

          با کسی که خیلی خوشبخت است

                                           اشتباه گرفته ام ...

 و به جای او نفس می کشم

 راه می روم

غذا می خورم

 می خوابم و...

 

چه اشتباه دل انگیزی..

| | 

 

  این جمعه و جمعه های دیگر بازیست...

 

 آدم بشوم سه شنبه هم می آیی ...

| | 

 

| |